در مورد خودم حرف زیادی برای گفتن ندارم.

شاید فقط به جاست  اشاره کنم که خود را یک آدم معمولی میدانم که تحصیلاتش  در رشته گل و گیاه است و از صبح تا شب، سر و کارش  یا با خاک و کود است و یا با سنگ و سیمان. هیچکام هم ربطی به نوشتن ندارند. زندگی‌ به معنای درستش را از غروب‌ها آغاز میکنم که از کار روز بر میگردم. در غروب هست که زندگی‌ خود را به زمان کودکیم گره میزنم و در جریان مداومش رشد را از سر میگیرم. بد نیست آعتراف کنم که بیشتر روز‌ها هم، در حال کار کردن، به غروب‌هایم می‌‌اندیشم و به دنبال پلکانی میگردم که شتاب رشدم را تند تر نماید.

از اولین سال‌های نو جوانی به موسیقی و ادبیات فارسی‌ بخصوص شعر علاقه بسیاری داشتم. ادامه موسیقی را که در فرهنگ خانواده‌ام گناه بود و شیطانی به سالهای اولیه ورودم به دانشگاه هدیه کردم ولی شعر فارسی‌ را با جدیت از همان آوان نوجوانی دنبال نمودم. سال سوم دبیرستان که بایستی تعیین رشته می‌‌کردیم، بین رشته ادبی و طبیعی سرگردان بودم. از مادرم ( یادش به خیر) که بسیار مومن و معتقد بود خواستم که برایم استخاره کند. ادبیات بد آمد و طبیعی خوب. اول دلخور شدم ، بعد از دست خودم عصبانی که چرا خودم را با استخاره توی درد سر انداختم. حرف مادر را که نه میخواستم و نه میتوانستم به زمین بیندازم. این بود که رشته طبیعی را بر گزیدم. بهترین کلاس‌ها برایم کلاس انشا و ادبیات بود که خوشبختانه اموزگاران بسیار با سواد و دل سوزی هم داشتم ( هر کجا هستند عمرشان شاد و طولانی باد).

عشق دیوانه وار به مادرم، سر منشا احترام عمیقی به زنان در من  گشت و مرا با شعر  زنده یاد فروغ فرخزاد آشنا نمود و از  آنجا با دنیای شعر مدرن ایران اخت شدم. موسیقی را از سالهای دانشگاه آغاز نمودم و تا امروز غروب‌هایم را با ملودی‌ها و کلام آهنگین جشن میگیرم.

فکر می‌کنم که فلسفه حیات انسانی در فکر کردن، کوشش در فهم لحن آب و زمین و ستایش زیبایی و عشق خلاصه می‌‌شود. در نهایت اگر حرفی‌ هم برای گفتن داشته باشم باید برای تکاملش از آن گفتگو بسازم تا گفت تنها. اینست که این دریچه را برای تماس با افکار شما بر گزیده ام.